تبليغاتX
...

...

سایه ی هیچ

هدیه های ..
نویسنده : من - ساعت 19 روز پنجشنبه 5 آذر1388
 

بر سختی این روزگار ، رسمی هست !
بر تنگیِ این نفس ، آهنگی هست
تا بر تو ، آسان شود گردشِ سرت !
مأیوس از همهمه ی آفتاب
رنجور از چرخش مهتاب
سایه وار بمان !
خاکستری افقت گران ، همچو ویران !
همچو ایران
چون ایرانِ ویران
آه ، ای خموشِ بزرگ ، صبر کن
بر این سماجتِ عجیب
بر دردهای لجوج ، بر کهنگیِ تنم

دوباره بر پرتگاه نور بمان
دوباره سرودِ لبریزِ نور بخوان
دوباره بر هوایم نفس بده
عِنان جانِ خسته ام پس بده
دوباره از هزاره های دور بگو
از آن شکوه و جلال و شور بگو
در دلم هزار هزار امیدِ زندگی
غریبه ی خاطره ی سی سال مردگی
دوباره چو ایرانِ زنده شو
دوباره بلایِ خوابِ خفته شو


 
 
برای تو
نویسنده : من - ساعت 21 روز شنبه 9 آبان1388
 
در تکاپوی خود
جز تو نمی یابم
تو ... که از سرسبزی قدمهایت
سپیدی شوقی گران را ارمغان می دهی
استواریِ راهی پر شور
در برابر دیدگانم
سراسر عشق جوشان
لبریز از محبتی گداخته
و نگران از دور ماندن دستانم
در پروازی چون نسیم ، آرام
همچو کبوتری که به اطلسی ها نوازش می دهد
باران دیده ام را آفتاب می دهی
به گرمی سر انگشتان مهرت
تلؤلؤی طلایی خورشید را که بر گونه هایت راه داده ای
سبب خمار چشمانم کرده ای
و من از شراب لبهایت
از هر دردی ، مست ، دور مانده ام