در تکاپوی خود
جز تو نمی یابم
تو ... که از سرسبزی قدمهایت
سپیدی شوقی گران را ارمغان می دهی
استواریِ راهی پر شور
در برابر دیدگانم
سراسر عشق جوشان
لبریز از محبتی گداخته
و نگران از دور ماندن دستانم
در پروازی چون نسیم ، آرام
همچو کبوتری که به اطلسی ها نوازش می دهد
باران دیده ام را آفتاب می دهی
به گرمی سر انگشتان مهرت
تلؤلؤی طلایی خورشید را که بر گونه هایت راه داده ای
سبب خمار چشمانم کرده ای
و من از شراب لبهایت
از هر دردی ، مست ، دور مانده ام
